مراکز صوفیانه که به نامهای  خانقاه ، زاویه ، رباط ، صومعه ، دویره ، لنگر  تکلیه بر قرار میشد شامل یک حیاط مرکزی و رواق های طوولانی در دوسوی آن ، در قسمت داخلی حجره های خلووت قرارداشت در یک سمت سالنی بود و مسجد کوچکی برای اقامه نماز ، محلی برای قرائت قرآن ، مکتبی برای آموزش قرآن ، مرکزی که در آن معارف تدریس می شد ، اطلاقی که شیخ و دیگر اعظاء وا بسته  او مانند همسر و فرزندان بسر میبردند .

و در تمام مراکز یادشده از قرن چهارم به بعد جهت سماع که به قول مولانا  " بزم با خدا "  یا " بزم معنوی " یا معرکه یی روحانی یا سماع مقدس سماع خانه هاییی با شکل خاصی بنا نمودند که با گذشت زمان نواقص آن برطرف شده بهصورت ایده آلی در آمد .

البته گاهی هم شخص باذوقی عده ای را به منزل خویش دعوت کرده ، ضمن پذیرایی از آنان ، سماعی نیز در آنجا انجام  می گرفت . و در بعضی مواقع مراسم به جای این که در سماع خانه ها برگزار گردد در بازار  شهرها بر پا میشد ، مثلا  " عمربن الفارض " در بازار شهر مصر   " ابوسعید ابوالخیر" در بازار بغشور ، " جلال الدین محمد خراسانی "  در بازار زرکوبان قونیه  و مانند " اوحد الدین کرمانی " با پیدا کردن محلی مناسب مثلا خانه ای متروکه در مصر یا چون " نظام الدین چشتی "  در دهلیز خانه یا چون " عبدالله رومی " در حجر درب به رویش بسته  سماع میکردند و یا در زیرزمینی  که بوی آشنایی استشمام می نمودند گاهی در دبستان ها و زمانی در جماعت خانه ها یا طشت خانه ها یا در سرای  نزدیکان و یا در زیر دیوار کوشک ها حال سماع دامن جان را می گرفت و بالای بام جماعت خانه با غزل خوانی امیر خسرو دهلوی چشتی شور و هیجان حاضرین تبدیل به سماع می شد .

+ نوشته شده توسط دف در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 17:0 |

* گفتم: ای دور اوفتاده از حبیب

همچو بیماری که دور است از طبیب

 

لا تكلفنی فإنی فی الفنا

كلت أفهامی فلا أحصی ثنا

 

كل شیئی قاله غیر المفیق

إن تكلف أو تصلف لا یلیق

 

* هر چه میگوید موافق چون نبود

چون تکلف نیک نالایق نبود

 

من چه گویم؟ یك رگم هشیار نیست

شرح آن یاری كه او را یار نیست

 

 خود ثنا گفتن ز من، ترک ثناست

کاین دلیل هستی و هستی خطاست

 

شرح این هجران و این خون جگر

این زمان بگذار تا وقت دگر

 

قال أطعمنی فإنی جائع

و اعتجل فالوقت سیف قاطع

 

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق

نیست فردا گفتن از شرط طریق

 

* صوفی ابن الحال باشد در مثال

گرچه هر دو فارقند از ماه و سال

 

تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟

هست را از نسیه خیزد نیستی

 

گفتمش پوشیده خوشتر سرّ یار

خود تو در ضمن حكایت گوش دار

 

خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

 

گفت: مكشوف و برهنه بی غلول

باز گو زجرم مده ای بوالفضول

 

باز گو اسرار و رمز مرسلین

آشكارا به كه پنهان ذكر دین

 

پرده بردار و برهنه گو كه من

می نگنجم با صنم در پیرهن

 

گفتم: ار عریان شود او در عیان

نی تو مانی، نی كنارت، نی میان

 

آرزو میخواه، لیك اندازه خواه

بر نتابد كوه را یك برگِ كاه

 

آفتابی كز وی این عالم فروخت

اندكی گر بیش تابد، جمله سوخت

 

فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی

بیش از این از شمس تبریزی مگوی

 

این ندارد آخر، از آغاز گوی

رو تمام این حكایت باز گوی

 

* تا نگردد خون دل و جان جهان

لب بدوز و دیده بر بند این زمان

 

فتنه و آشوب و خون ریزی مجو

بیش از این از شمس تبریزی مگو

 

این ندارد آخر از آغاز گو

رو تمام آن حکایت باز گو

 

+ نوشته شده توسط دف در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت 8:4 |

اقبال و توجه افراد متفرقه موجب ناراحتی سالکان گردید ، به همین لحاظ می بایستی از ورود عده ای به مجالس سماع جلوگیری به عمل می آمد ، وضع مقررات و شرایط و آداب بهترین فکری بود که از نخستین  لحظات شکل گرفته مجالس سماع توانست از ورود اشخاص متفرقه به سماع جلوگیری به عمل آورد.

مثلا قانون : محل اجرای سماع باید از عوام خالی باشد ، و مردم ناجنس و عوام الناس و ثقلا در سماع شرکت نکنند کسی که جز و اعضای مسلک طریقت نیست نباید در میان جمع وارد شده و به سماع بپردازد و مقرر کردن کسب اجازه برای سماع یا عنوان نمودن : سماع بر کسی حلال است  که نفس او مرده  و دلش زنده باشد و در عین حال اهلیت داشتن سماع کنندگان نیز در حد مقدور مورد نظر بود . از طرفی صاحب نظراتی چون ابونصر سراج و هجویری برای جلوگیری از خطرات احتمالی ، ورود مبتدیان را به سماع منع کردند با تمسک به کلماتی چون سماع نیاید، نکنید و یا آن را عادت نسازید و دیر به دیر کنید تا تعظیم آن از دل نشود و نظیر این مقررات موجب گردید شدیدا از ورود اشخاص متفرقه جلوگیری به عمل آورند .

+ نوشته شده توسط دف در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 7:8 |

چون گذشت آن مجلس و خوان ِ كرم

دست او بگرفت و بُرد اندر حرم

 

قصۀ رنجور و رنجوری بخواند

بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

 

رنگ رو و نبض و قاروره بدید

هم علاماتش، هم اسبابش شنید

 

گفت: هر دارو كه ایشان كرده اند

آن عمارت نیست ویران كرده اند

 

بی خبر بودند از حال درون

أستعیذ الله مما یفترون

 

دید رنج و، كشف شد بر وی نهفت

لیك پنهان كرد و، با سلطان نگفت

 

رنجش از صفرا و از سودا نبود

بوی هر هیزم پدید آید ز دود

 

دید از زاریش، كاو زار دل است

تن خوش است و، او گرفتار دل است

 

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

 

علت عاشق ز علتها جداست

عشق اصطرلاب اسرار خداست

 

عاشقی گر زین سر و، گر زان سر است

عاقبت ما را بدان شه رهبر است

 

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل گردم از آن

 

گر چه تفسیر زبان روشنگر است

لیك عشق بی زبان روشنتر است

 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

 چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت

 

* چون سخن در وصف این حالت رسید

هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

 

عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

 

آفتاب آمد دلیل آفتاب

گر دلیلت باید، از وی رو متاب

 

از وی ار سایه نشانی میدهد

شمس هر دم نور جانی میدهد

 

سایه خواب آرد تو را همچون سمر

چون بر آید شمس انْشَقَّ القمر

 

خود غریبی در جهان چون شمس نیست

شمس ِ جان باقیی كش امس نیست

 

شمس در خارج اگر چه هست فرد

مثل آن هم میتوان تصویر كرد

 

لیک شمسی که از او شد هست اثیر

  نبودش در ذهن و در خارج نظیر

 

در تصور، ذات او را،  ُگنج كو ؟

تا در آید در تصور مثل او

 

* شمس تبریزی که نور مطلق است

آفتاب است و ز انوار حق است

 

چون حدیث روی شمس الدین رسید

شمس چارم آسمان سر در كشید

 

واجب آمد چونكه بُردم نام او

شرح كردن رمزی از انعام او

 

این نفس جان، دامنم بر تافتست

بوی پیراهان یوسف یافتست

 

کز برای حق صحبت سالها

 باز گو رمزی از آن خوش حالها

 

تا زمین و آسمان خندان شود

عقل و روح و دیده صد چندان شود

+ نوشته شده توسط دف در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 7:19 |

 

* شه چو پیش میهمان خویش رفت

شاه بود او، لیک بس درویش رفت

 

دست بگشاد و كنارانش گرفت

همچو عشق اندر دل و جانش گرفت

 

دست و پیشانیش بوسیدن گرفت

از مقام و راه پرسیدن گرفت

 

پرس پرسان می كشیدش تا به صدر

گفت: گنجی یافتم آخر به صبر

 

* صبر تلخ آمد، ولیکن عاقبت

میوۀ شیرین دهد، پر منفعت

 

گفت: ای نور حق و دفع حرج

معنی "الصبر مفتاح الفرج"

 

ای لقای تو جواب هر سؤال

مشكل از تو حل شود بی قیل و قال

 

ترجمانی هر چه ما را در دل است

دست گیری هر كه پایش در گِل است

 

مرحبا یا مجتبی یا مرتضی

"إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا"

 

أنت مولی القوم من لا یشتهی

قد ردی كَلَّا لَئِنْ لَمْ ینته

 

+ نوشته شده توسط دف در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 8:20 |