نمیدونم اینو جمله رو کی گفته ولی حق گفته...
زندگی اون لحظاتی نیست که نفس میگیری...بلکه اون لحظاتی که نفس گیره....
پسّ بشین بشمار چه قدر زندگی کردی.....
نمیدونم اینو جمله رو کی گفته ولی حق گفته...
زندگی اون لحظاتی نیست که نفس میگیری...بلکه اون لحظاتی که نفس گیره....
پسّ بشین بشمار چه قدر زندگی کردی.....
"آیا می شود؟"
این مایوسانه ترین عبارت من است
عبارتی که قلبم را بدرد می اورد و مرا به هزار توی خود فرو می برد.
آیا این انصاف است که ترا با تاریک ترین زوایای زندگیت قضاوت کنند بدونه انکه کوله بارت را ببینند.
چه می شود گفت...
چه می توان کرد....
جز انکه کوله بارت آنچنان کنی که حتی دیگر خودت را هم نبینند
در ان روز تو چنان کوچکی که ارزش قضاوت نداری...

من بغض فرو خورده مردمانم را فرياد ميكشم
و تو وحشت رهبرانت را...
من مي مانم و استوار مي شوم
و تو مي ماني و روزي كه دور نيست به من خواهي پيوست
به اميد آن روز...
خسته ام...
خسته از آنچه ساخته ام بدست خود...
بارها فریاد برآورده ام که
ایستادگی را نمی خواهم...
اندوه را نمی خواهم...
باور ها را نمی خواهم...
آری زندگی را نمی خواهم...
می خواهم خاک باشم
که از من هستی بروید بی هیچ تقلائی...
وه چه دلنشین است مردن...
خاک شدن....
چشم انتظار باران است
آري
اين تنها زمين نيست كه ملتمسانه
باران را مي خواند
آسمان نيز براي در آغوش كشيدن باران بي تاب است
بانوی باران من..
ببار
تا اين اسمان خشكيده به ترانه تو آرام شود
آمده ام تا "سرکشی" بخرم
به بهای آرامش
ساده و بی تکلف
آنچه دارم را در صندوقی از آتشی
پالاینده که در دل نهان کرده بودم
پیشکش آورده ام
پس بپذیر خلوصی را که سالهاست در
آتش جای داده ام.

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسودهی زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خيالت
گهر ديده نثار کف دريای تو دارد
ز تو هر هديه که بردم به خيال تو سپردم
که خيال شکرينت فر و سيمای تو دارد
غلطم گر چه خيالت به خيالات نماند
همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صد برگ به پيش تو فرو ريخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پيش فکنده چو گنهکار تو عرعر
که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزيزان چو رخ زهره فروزان
همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابهی حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟
هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی
خنک آن بیخبری کو خبر از جای تـو دارد
اگرم در نگشايی ز ره بام درآيم
که زهی جان لطيفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برايم به دو صد دام درآيم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون به مگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
پیش عطاری یكی ِگل خوار رفت*****تا خرد ابلوج قند خاص زفت
پس بَر ِ عطار، طرّار دو دل*****موضع سنگ ترازو بود گِل
* گفت عطار: ای جوان، ابلوج من*****هست نیکو بی تکلف بی سخن
لیک گِل، سنگِ ترازوی من است*****گر تو را میل شكر بخریدن است
گفت: هستم در مهمی قند جو*****سنگِ میزان، هر چه خواهد، باش گو
گفت با خود: پیش آنكه گِلخور است*****سنگ چه بود؟ گِل نكوتر از زر است
همچو آن دلاله كاو گفت: ای پسر*****نو عروسی یافتم بس خوب فر
سخت زیبا، لیك هم یك چیز هست*****كان ستیره، دختر حلواگر است
گفت: بهتر، این چنین خود گر بود*****دختر او چرب و شیرین تر بود
گر نداری سنگ و، سنگت از گِل است*****این به و، به ِگل مرا، قوتِ دل است
اندر آن كفۀ ترازو ز اعتداد*****او بجای سنگ آن گِل را نهاد
پس برای كفۀ دیگر به دست*****هم به قدر آن شكر را می شكست
چون نبودش تیشه ای، او دیر ماند*****مشتری را منتظر آنجا نشاند
رویش آن سو بود، ِگلخور ناشگفت*****ِگل از او پوشیده دزدیدن گرفت
ترس ترسان، كه نیاید ناگهان*****چشم او بر من فتد از امتحان
دید عطار آن و خود مشغول كرد*****كه فزون تر دزد از این، ای روی زرد
گر بدزدی، و ز ِگل، من میبری*****رو كه هم از پهلوی خود میخوری
تو همی ترسی ز من، لیك از خری*****من همی ترسم كه تو كمتر خوری
چون ببینی تو شكر را، ز آزمود*****پس بدانی کاحمق و غافل كه بود
گر چه مشغولم، چنان احمق نیم*****كه شكر افزون كشی تو از نی ام
مرغ از آن دانه نظر خوش میكند*****دانه هم از دور، راهش میزند
گر ز راه چشم حظی میبری*****نی كباب از پهلوی خود میخوری ؟
این نظر از دور، چون تیر است و سمّ******عشقت افزون میشود، صبر تو كم
مال دنیا، دام مرغان ضعیف******مُلك عقبی، دام مرغان شریف
تا بدین مُلكی كه او دامیست ژرف******در شكار آیند مرغان شگرف
من سلیمان، می نخواهم ملكتان******بلكه من ِبرهانم از هر هَلكتان
كاین زمان هستید خود مملوك ملك******مالكِ مُلك، آنكه او بجهید ز هلك
باژگونه، ای اسیر این جهان******نام خود كردی امیر این جهان
ای تو بندۀ این جهان، محبوس جان******چند گوئی خویش را خواجۀ جهان ؟


شعر « آزار » اثر سيمين بهبهاني:
يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم
بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم
گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم
هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم
چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم
*****************************************************
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني :
يارت شوم ، يارت شوم ، هر چند آزارم کني
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کني
بر من پسندي گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بيمارم کني
گر رانيم از کوي خود ، ور باز خواني سوي خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بيمارم کني
من طاير پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کني
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
يار من دلداده شو ، تا با بلا يارم کني
ما را چو کردي امتحان ، ناچار گردي مهربان
رحم آخر اي آرام جان ، بر اين دل زارم کني
گر حال دشنامم دهي ، روز دگر جانم دهي
کامم دهي ، کامم دهي ، الطاف بسيارم کني
***************************************************************
جواب سيمين بهبهاني به ابراهيم صهبا :
گفتي شفا بخشم تو را ، وز عشق بيمارت کنم
يعني به خود دشمن شوم ، با خويشتن يارت کنم؟
گفتي که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابي مبارک ديده اي ، ترسم که بيدارت کنم
******************************************************************
جواب ابراهيم صهبا به سيمين بهبهاني:
ديگر اگر عريان شوي ، چون شاخه اي لرزان شوي
در اشکها غلتان شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز هم يارم شوي ، شمع شب تارم شوي
شادان ز ديدارم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر محرم رازم شوي ، بشکسته چون سازم شوي
تنها گل نازم شوي ، ديگر نمي خواهم تو را
گر باز گردي از خطا ، دنبالم آيي هر کجا
اي سنگدل ، اي بي وفا ، ديگر نمي خواهم تو را
********************************************************************
جواب رند تبريزي به سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا :
صهباي من زيباي من ، سيمين تو را دلدار نيست
وز شعر او غمگين مشو ، کو در جهان بيدار نيست
گر عاشق و دلداده اي ، فارغ شو از عشقي چنين
کان يار شهر آشوب تو ، در عالم هشيار نيست
صهباي من غمگين مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سراي بي کسان ، سيمين تو را غمخوار نيست
سيمين تو را گويم سخن ، کاتش به دلها مي زني
دل را شکستن راحت و زيبنده ي اشعار نيست
با عشوه گرداني سخن ، هم فتنه در عالم کني
بي پرده مي گويم تو را ، اين خود مگر آزار نيست؟
دشمن به جان خود شدي ، کز عشق او لرزان شدي
زيرا که عشقي اينچنين ، سوداي هر بازار نيست
صهبا بيا ميخانه ام ، گر راند از کوي وصال
چون رند تبريزي دلش ، بيگانه ي خمار نيست
*******************************************************


گفت: گفتم من چنین عذری و، او*****گفت: نی، من نیستم اسبابجو
ما ز مال و زر ملول و تخمه ایم*****ما به حرص و جمع، نی چون عامه ایم
ما ملولیم از قماش و زرّ و سیم*****فارغیم و تخمه از مال عظیم
قصد ما سِتر است و پاكی و صلاح*****در دو عالم، خود بدان باشد فلاح
باز صوفی عذر درویشی بگفت*****و آن مكرر كرد تا نبود نهفت
گفت زن: من هم مكرر كرده ام******بی جهازی را مقرر كرده ام
اعتقاد اوست راسختر ز كوه******كه ز فقرش هیچ می ناید شكوه
او همی گوید: مُرادم عفت است*****از شما مقصود، صدق و همت است
گفت صوفی: خود جهاز و مال ما******دید و می بیند هویدا و خفا
خانۀ تنگی، مقام یك تنی******كه در آن پنهان نماند سوزنی
باز ستر و پاكی و زهد و صلاح******او ز ما به داند اندر انتصاح
به ز ما میداند او احوال سِتر*****وز پس و پیش و سر و دنبال سِتر
بی جهازی خود عیان همچون خورست******وز صلاح و ستر او واقف تر است
*ظاهر او بی جهاز و خادم است******وز صلاح و ستر، او خود عالم است
شرح مستوری ز بابا شرط نیست******چون بر او پیدا، چو روز روشنیست
این حكایت را بدان گفتم كه تا*****لاف كم بافی چو رسوا شد خطا
مر تو را ای هم به دعوی مستزاد******این بُدستت اجتهاد و اعتقاد
چون زن صوفی تو خائن بوده ای*****دام مكر اندر دغا بگشوده ای
كه ز هر ناشسته روئی، گپ زنی*****شرم داری، و ز خدای خویش نی

سلام به همه
امید وارم که در پناه حق سالم و تندرست باشید......
چند وقتی هست که میخوام این روش ارائه مطالب رو عوض کنم راستشو بخواین به یه نتایجی هم رسیدم مثل اینکه فایل صوتی اشعار رو هم ضمیمه کنم و چیزای دیگه...
اگه بشه نظرت رو بهم بگی ممنون میشم
منتظرم
*********************************************************************
صوفیی آمد به سوی خانه روز*****خانه یك در بود و، زن با كفش دوز
جفت گشته با حریفِ خویش، زن*****اندر آن یك حجره از وسواس تن
چون بزد صوفی به جد در چاشتگاه*****هر دو درماندند، نی حیلت نه راه
هیچ معهودش نبُد كاو آن زمان******سوی خانه باز گردد از دكان
قاصدا، آن روز بی وقت آن مروع******از خیالی كرد با خانه رجوع
اعتماد زن بر او، كاو هیچ بار******این زمان تا خانه ناید او ز كار
اعتمادش بود از روی قیاس******خانه نتوان کرد در کوی قیاس
آن قیاسش راست نامد از قضا******گر چه ستار است، هم بدهد سزا
چونكه بَد كردی، بترس، ایمن مباش******زآنكه تخم است و، برویاند خداش
چند گاهی او بپوشاند كه تا******آید آخر زآن پشیمانی تو را
چون عمر، آن شاه و میر مومنان******داد دزدی را به جلاد و عوان
بانگ زد آن دزد: كای میر دیار******اولین بار است جرمم زینهار
گفت امیرش: حاش لله كه خدا******بار اول قهر راند در جزا
بارها پوشد پی اظهار ِ فضل******باز گیرد از پی اظهار ِ عدل
تا كه این هر دو صفت ظاهر شود******آن مبشر گردد، این منذر شود
بارها زن نیز آن بَد كرده بود******سهل بگذشت آن و، سهلش مینمود
آن نمی دانست عقل ِ پای سُست******كه سبو دائم ز جو ناید درست
آنچنانش تنگ آورد آن قضا******كه منافق را كند مرگ فجا
نی طریق و، نی رفیق و، نی امان******زآنکه عزرائیل شد در قصدِ جان
آنچنان كان زن در آن حجرۀ خفا*******خشك شد او و حریفش ز ابتلا
گفت صوفی با دل خود: كای دو گبر******از شما كینه كشم، لیكن به صبر
لیك نادانسته آرم این نفس******تا نگردد مطلع زین حال، کس
از شما پنهان كشد كینه محق******اندك اندك، همچو بیماری دق
مرد دق باشد چو یخ هر لحظه كم******لیك پندارد به هر دم بهترم
همچو كفتاری كه میگیرند و، او******غرّۀ آن گفتِ "كاین كفتار كو؟"
* نیست در سوراخ کفتار ای عمو******گشته او مغرورتر زین گفت و گو
* این همی گویند و بندش مینهند******او خوش آسوده که از من غالفند
هیچ پنهان خانه، آن زن را نبود******سمج و دهلیز و رهِ بالا نبود
نه تنوری كه در آن پنهان شود******نی جوالی كه حجاب آن شود
همچو عرصۀ پهن ِ روز رستخیز******نی گو و نی پشته، نی جای گریز
گفت یزدان: وصفِ این جای حرج******بهر محشر "لا تری فیها عوج"
چادر خود را بر او افكند زود*****مرد را زن کرد و در را بر گشود
زیر چادر مرد رسوا و عیان******سخت پیدا، چون شتر بر نردبان
از تعجب گفت صوفی: چیست این؟ ******هرگز این را من ندیدم، کیست این؟
گفت: خاتونیست از اعیان ِ شهر******مر ورا از مال و اقبال است بهر
در ببستم تا كسی بیگانه ای******در نیاید زود نادانانه ای
گفت صوفی: چیستش هین خدمتی******تا بر آرم بی سپاس و منتی ؟
گفت: میلش خویشی و پیوستگی است******نیك خاتونیست، حق داند كه كیست
یک پسر دارد که اندر شهر نیست******خوب و زیرک چابک و مکسب کنی است
خواست دختر را ببیند زیر دست******اتفاقا دختر اندر مكتب است
باز گفت: ار آرد باشد یا سبوس******میكنم او را به جان و دل عروس
گفت صوفی: ما فقیر و، زاد كم******قوم خاتون، مالدار و محتشم
كی بود این كفو ایشان در زواج؟******یك در از چوب و، دری دیگر ز عاج
کی بود همرنگ، فقر و احتشام؟******چون شود همجنس، یاقوت و رخام ؟
جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس*******عیب باشد نزد اربابِ شناس
با کبوتر، باز کی شد هم نفس؟******کی شود همراز، عنقا با مگس؟
كفو باید هر دو جفت اندر نكاح******ور نه تنگ آید، نماند ارتیاح

پیل اندر خانۀ تاریك بود*****عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی*****اندر آن ظلمت همی شد هر كسی
دیدنش با چشم چون ممكن نبود*****اندر آن تاریكی اش كف می بسود
آن یكی را كف به خرطوم اوفتاد*****گفت: همچون ناودانستش نهاد
آن یكی را دست بر گوشش رسید******آن بر او چون باد بیزن شد پدید
آن یكی را كف چو بر پایش بسود*****گفت: شكل پیل دیدم چون عمود
آن یكی بر پشت او بنهاد دست*****گفت: خود این پیل چون تختی بُدست
همچنین هر یك به جزوی كو رسید*****فهم آن میكرد هر آن می تنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف*****آن یكی دالش لقب داد، آن الف
در كف هر كس اگر شمعی بُدی*****اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون كف دست است و بس*****نیست كف را بر همۀ آن دست رس
چشم دریا دیگر است و كف دگر*****كف بهل، وز دیده در دریا نگر
جنبش كفها، ز دریا روز و شب******كف همی بینی و دریا نی، عجب !
ما چو كشتیها بهم بر میزنیم*****تیره چشمیم و در آب روشنیم
ای تو در كشتی تن رفته به خواب*****آب را دیدی، نگر در آب آب
آب را آبیست كاو میراندش*****روح را روحیست كاو میخواندش
موسی و عیسی كجا بُد؟ كافتاب*****كِشتِ موجودات را میداد آب ؟
آدم و حوا كجا بود آن زمان؟*****كه خدا افكند این زه در كمان ؟
این سخن هم ناقص است و ابتر است*****آن سخن كه نیست ناقص زآن سر است
گر بگوید زآن، بلغزد پای تو*****ور نگوید هیچ از آن، ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی*****بر همان صورت بچسبی ای فتی
بسته پائی چون گیا، اندر زمین*****سر بجنبانی به بادی، بی یقین
لیك پایت نیست تا نقلی كنی*****یا مگر پا را از این گِل بر كنی
چون َكنی پا را ؟ حیاتت زین گِل است*****این حیاتت را روش بس مشكل است
چون حیات از حق بگیری، ای روی*****پس غنی گردی ز گِل در دل روی
* فارغ و مستغنی از گِل سوی دل*****میروی بی قید و حُرّ از اهل گِل
* شیر خواره چون ز دایه بگسلد*****لوت خواره شد مر او را می هلد
* بستۀ شیر زمینی چون حُبوب*****جو فطام خویش، از قوت القلوب
* حرف حكمت خور كه شد نور ستیر*****ای تو نور بی حجب را ناپذیر
تا پذیرا گردی ای جان نور را*****تا ببینی بی حجب مستور را
چون ستاره سیر بر گردون كنی*****بلكه بی گردون سفر بیچون كنی
آنچنان كز نیست در هست آمدی*****هین بگو چون آمدی؟ مست آمدی ؟
راههای آمدن یادت نماند*****لیك رمزی بر تو بر خواهیم خواند
هوش را بگذار آنگه هوش دار*****گوش را بر بند و آنگه گوش دار
نی نگویم زانكه تو خامی هنوز*****در بهاری و ندیدستی تموز
این جهان همچون درخت است ای كرام*****ما بر او چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خامها مر شاخ را*****زانكه در خامی نشاید كاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب گزان*****سُست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان*****سرد شد بر آدمی مُلك جهان
سخت گیری و تعصب، خامی است*****تا جنینی كار خون آشامی است
چیز دیگر ماند، اما گفتنش*****با تو روح القدس گوید، نی منش
نی تو گوئی هم بگوش خویشتن*****نه من و نه غیر من، ای هم تو من
همچو آن وقتی كه خواب اندر روی*****تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان*****با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو یكی تو نیستی ای خوش رفیق*****بلكه گردونی و دریای عمیق
آن توئی زفت است كآن نُهصد تو است*****قلزم است و غرقه گاه صد تو است
خود چه جای حدّ بیداری و خواب ؟*****دم مزن و الله أعلم بالصواب
* دم مزن تا بشنوی زآن مه لقا*****الصلا ای پاکبازان الصلا
دم مزن تا بشنوی اسرار حال*****از زبان بی زبان که: قم تعال
* دم مزن تا بشنوی زآن دم زنان*****آنچه ناید در بیان و در زبان
دم مزن تا بشنوی زآن آفتاب*****آنچه نامد در كتاب و در خطاب
دم مزن تا دم زند بهر تو روح*****آشنا بگذار در كشتی نوح
باز، در ویرانه بر جغدان فتاد*****راه را گم كرد و در ویران فتاد
او همه نور است، از نور رضا*****لیك كورش كرد سرهنگ قضا
خاك در چشمش زد و از راه برد*****در میان جغد و ویرانش سپرد
بر سری جغدانش بر سر میزنند*****پرّ و بال نازنینش می كنند
ولوله افتاد در جغدان كه ها*****باز، آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان كوی، پُر خشم و مهیب*****اندر افتادند در دلق غریب
باز گوید، من چه در خوردم به جغد؟*****صد چنین ویران رها كردم به جغد
من نخواهم بود اینجا، میروم*****سوی شاهنشاه راجع میشوم
خویشتن مكشید ای جغدان، كه من*****نی مقیمم، میروم سوی وطن
این خراب، آباد در چشم شماست*****ور نه ما را ساعد شه، باز جاست
جغد گفتا: باز حیلت می كند*****تا ز خان و مان شما را بر كند
خانه های ما بگیرد او به مكر*****بر كند ما را به سالوسی ز وكر
می نماید سیری، این حیلت پرست*****و الله از جملۀ حریصان بدتر است
او خورد از حرص، طین را همچو دِبس*****دنبه مسپارید ای یاران به خرس
لاف از شه میزند وز دست شاه*****تا برد او، ما سلیمان را ز راه
خود چه جنس شاه باشد مرغكی*****مشنوش، گر عقل داری اندكی
جنس شاه است او، و یا جنس وزیر*****هیچ باشد لایق لوزینه سیر؟
آنچه می گوید، ز مكر و فعل و فن*****هست سلطان با حشم جویای من
اینت مالیخولیای ناپذیر*****اینت لاف خام و دام گول گیر
هر كه این باور كند، از ابلهیست*****مرغك لاغر چه در خورد شهیست؟
كمترین جغد ار زند بر مغز او*****مر ورا یاری گری از شاه كو؟
گفت باز: ار یك پر من بشكند*****بیخ جغدستان شهنشه بر كند
جغد چبود؟ خود اگر بازی مرا*****دل برنجاند، كند با من جفا
شه كند توده به هر شیب و فراز*****صد هزاران خرمن، از سرهای باز
پاسبان من عنایات وی است*****هر كجا كه من روم، شه در پی است
در دل سلطان خیال من مقیم*****بی خیال من، دل سلطان سقیم
چون بپراند مرا شه در روش*****می پرم بر اوج دل چون پرتوش
همچو ماه و آفتابی می پرم*****پرده های آسمانها می درم
روشنی عقلها از فكرتم*****انفطار آسمان از فطرتم
بازم و در من شود حیران هما*****جغد كه بود؟ تا بداند سرّ ما
شه برای من، ز زندان یاد كرد*****صد هزاران بسته را آزاد كرد
یك دمم با جغدها دمساز كرد*****از دم من جغدها را باز كرد
ای خنك جغدی كه در پرواز من*****فهم كرد از نیك بختی، راز من
در من آویزید، تا بازان شوید*****گر چه جغدانید، شهبازان شوید
آنكه باشد با چنان شاهی حبیب*****هر كجا افتد، چرا باشد غریب؟
هر كه باشد شاه دردش را دوا*****گر چو نی نالد، نباشد بی نوا
مالك ملكم، نیم من طبل خوار*****طبل بازم میزند شه از كنار
طبل باز من، ندای ارجعی*****حق گواه من، به رغم مدعی
من نیم جنس شهنشه، دور از او*****لیك دارم در تجلی، نور از او
نیست جنسیت ز روی شكل و ذات*****آب جنس خاك آمد در نبات
باد جنس آتش آمد در قوام*****طبع را جنس آمدست آخر مدام
جنس ما چون نیست جنس شاه ما*****مای ما، شد بهر مای او، فنا
چون فنا شد مای ما، او ماند فرد*****پیش پای اسب او گردم چو گرد
خاك شد جان و، نشانیهای او*****هست بر خاكش، نشان پای او
خاك پایش شو، برای این نشان*****تا شوی تاج سر گردن كشان
تا كه نفریبد شما را شكل من*****ُنقل من نوشید پیش از نَقل من
ای بسا كس را كه صورت راه زد*****قصدِ صورت كرد و بر الله زد
آخر این جان با بدن پیوسته است*****هیچ این جان با بدن مانسته هست؟
تاب نور چشم با پیه است جفت*****نور دل، در قطرۀ خونی نهفت
شادی اندر ُگرده و، غم در جگر*****عقل چون شمعی درون مغز سر
* رایحه در انف و منطق در لسان*****لهو در نفس و شجاعت در جنان
این تعلقها نه بی كیف است و چون*****عقلها در دانش چونی، زبون
جان ُكل با جان جزو آسیب كرد*****جان از او دُری ستد، در جیب كرد
همچو مریم، جان از آن آسیب جیب*****حامله شد از مسیح دل فریب
آن مسیحی نه، كه بر خشك و تر است*****آن مسیحی كز مساحت برتر است
پس ز جان جان، چو حامل گشت جان*****از چنین جانی شود حامل جهان
پس جهان زاید جهان دیگری*****این َحشَر را وا نماید محشری
تا قیامت گر بگویم بشمرم*****من ز شرح این قیامت قاصرم
* تا قیامت این قیامت را اگر*****شرح گویم قاصر آیم ای پسر
این سخنها خود به معنی، یاربی است*****حرفها دام دَم شیرین لبی است
چون كند تقصیر؟ پس، چون تن زند؟*****چونكه لبیكش ز یارب میرسد
هست لبیكی كه نتوانی شنید*****لیك سر تا پای بتوانی چشید
* یک مثل آوردمت تا پی بری*****وز چنین لبیک پنهان برخوری

* ای خدای پاک بی انباز و یار*****دست گیر و جرم ما را در گذار
یاد ده ما را سخنهای رقیق*****كه تو را رحم آورد آن ای رفیق
هم دعا از تو اجابت هم ز تو*****ایمنی از تو مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو كن*****مصلحی تو، ای تو سلطان سخُن
كیمیا داری كه تبدیلش كنی****گر چه جوی خون بود نیلش كنی
این چنین میناگریها كار توست****این چنین اكسیرها ز اسرار توست
آب را و خاك را بر هم زدی****ز آب و گِل نقش تن آدم زدی
نسبتش دادی به جفت و خال و عم****با هزار اندیشه شادی و غم
باز بعضی را رهائی داده ای****زین غم و شادی جدائی داده ای
برده ای از خویش و پیوند و سرش****كرده ای در چشم او هر خوب زشت
هر چه محسوس است او رد می كند****وانچه ناپیداست مسند می كند
عشق او پیدا و معشوقش نهان****یار بیرون، فتنۀ او در جهان
این رها كن عشقهای صورتی****عشق بر صورت نه، بر روی ستی
آنچه معشوق است صورت نیست آن****خواه عشق این جهان خواه آن جهان
آنچه بر صورت تو عاشق گشته ای****چون برون شد جان، چرایش هشته ای؟
صورتش بر جاست، این سیری ز چیست****عاشقا واجو، كه معشوق تو كیست
آنچه محسوس است اگر معشوقه است****عاشقستی هر كه او را حس هست
چون وفا آن عشق افزون می كند****كی وفا صورت دگرگون می كند؟
پرتو خورشید بر دیوار تافت****تابش عاریتی دیوار یافت
بر كلوخی دل چه بندی ای سلیم؟****واطلب اصلی كه تابد او مقیم
ای كه تو هم عاشقی بر عقل خویش****خویش بر صورت پرستان دیده بیش
پرتو عقل است آن بر حس تو****عاریت میدان ذهب بر مسّ تو
چون، زر اندود است خوبی در بشر****ور نه چون شد شاهد تو پیر خر؟
چون فرشته بود همچون دیو شد****كان ملاحت اندر او عاریه بُد
اندك اندك می ستاند آن جمال****اندك اندك خشك می گردد نهال
رو نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ بخوان****دل طلب كن، دل منه بر استخوان
كان جمال دل جمال باقی است****دولتش از آب حیوان ساقی است
خود هم او آب و، هم او ساقی و مست****هر سه یك شد چون طلسم تو شكست
آن یكی را تو ندانی از قیاس****بندگی كن ژاژ كم خا، ناشناس
معنی تو صورت است و عاریت****بر مناسب شادی و بر قافیت
معنی آن باشد كه بستاند ترا****بی نیاز از نقش گرداند ترا
معنی آن نبود كه كور و كر كند****مرتو را بر نقش عاشق تر كند
كور را قسمت خیال غم فزاست****بهرۀ چشم این خیالات فناست
حرف قرآن را ضریران معدنند****خر نبینند و به پالان بر زنند
چون تو بینایی، پی خر رو كه جَست****چند پالان دوزی ای پالان پرست؟
خر چو هست، آید یقین پالان ترا****كم نگردد نان، چو باشد جان ترا
* خر چو باشد کم نیاید ای عمو****خود به پشتش رو نهد پالان او
پشت خر دكان مال و مكسب است****جان تو سرمایۀ صد قالب است
خر برهنه بر نشین ای بو الفضول****خر برهنه نی، كه راكب شد رسول
النَّبی قد ركب معروریا****و النَّبی قیل سافر ماشیا
* بلکه آن شه بس پیاده رفته است****بار این و آن بسی پذرفته است
شد، خر نفس تو، بر میخیش ببند****چند بگریزد ز كار و بار، چند؟
بار صبر و شكر، او را بردنیست****خواه در صد سال و خواهی سی و بیست
هیچ وازر، وزر غیری بر نداشت****هیچ كس ندرود، تا چیزی نكاشت
طمع خام است آن، مخور خام ای پسر****خام خوردن علت آرد در بشر
كان فلانی یافت گنجی ناگهان****من هم آن خواهم، چرا جویم دكان
كار بخت است آن و آن هم نادر است****كسب باید كرد تا تن قادر است
كسب كردن گنج را مانع كی است؟****پا مكش از كار، آن خود در پی است
تا نگردی تو گرفتار اگر****كه اگر این كردمی، یا آن دگر
كز اگر گفتن رسول با وفاق****منع كرد و گفت آن هست از نفاق
كان منافق در اگر گفتن بمرد****وز اگر گفتن بجز حسرت نبرد
* ای بسا کس مرده در بوک و مگر****از جمال عافیت ناخورده بر
* ور نمی یابی تو نقصان اگر****این سخن بشنو که دریابی مگر

شیر و گرگ و روبهی بهر شكار*****رفته بودند از طلب در كوهسار
کان سه با هم اندر آن صحرای ژرف****صیدها گیرند بسیار و شگرف
تا به پشت همدگر از صیدها*****سخت بر بندند بار و قیدها
گر چه ز یشان شیر نر را ننگ بود*****لیك كرد اكرام و همراهی نمود
این چنین شه را ز لشكر زحمت است*****لیك همره شد جماعت رحمت است
همچنین مه را ز اختر ننگهاست*****او میان اختران بهر سخاست
امر شاوِرْهُمْ پیمبر را رسید*****گر چه رایش را نبد رائی مزید
در ترازو، جو، رفیق زر شده است*****نی از آنكه جو، چو زر، گوهر شده است
روح، قالب را كنون همره شده است*****مدتی سگ حارس درگه شده است
چون كه رفتند آن جماعت سوی كوه*****در ركاب شیر ِ با فرّ و شكوه
گاو كوهی و بز و خرگوش زفت****یافتند و كار ایشان پیش رفت
هر كه باشد در پی شیر حراب*****كم نیاید روز و شب او را كباب
چون ز كُه در بیشه آوردندشان*****كشته و مجروح و اندر خون كشان
گرگ و روبه را طمع بود اندر آن*****كه رود قسمت به عدل خسروان
عكس طمع هر دوشان بر شیر زد*****شیر دانست آن طمعها را سند
هر كه باشد شیر اسرار و امیر*****او بداند هر چه اندیشد ضمیر
هین نگه دار ای دل اندیشه خو*****دل ز اندیشۀ بدی در پیش او
داند و خر را همی راند خمُوش*****در رخت خندد برای روی پوش
شیر چون دانست آن وسواسشان*****وانگفت و داشت آن دم پاسشان
لیك با خود گفت بنمایم سزا*****مر شما را ای خسیسان گدا
مر شما را بس نیامد رای من*****ظنتان این است در اعطای من
ای وجود رایتان از رای من*****از عطاهای جهان آرای من
نقش با نقاش چه اسگالد دگر؟*****چون سگالش اوش بخشید و نظر
این چنین ظن خسیسانه به من*****ار شما را بود، ننگان زمن
ظانین بالله ظن السوء را*****گر نبرم سر بود عین خطا
وارهانم چرخ را از ننگتان*****تا بماند در جهان این داستان
شیر با این فكر می زد خنده فاش*****بر تبسمهای شیر ایمن مباش
مال دنیا شد تبسمهای حق*****كرد ما را مست و مغرور و خلق
فقر و رنجوری به استت ای سند*****كان تبسم دام خود را بر كند
گفت شیر ای گرگ این را بخش كن*****معدلت را نو كن ای گرگ كهن
نایب من باش در قسمت گری*****تا پدید آید كه تو چه گوهری
گفت: ای شه گاو وحشی بخش توست*****آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بز مرا كه بز میانه ست و وسط*****روبها خرگوش بستان بی غلط
شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو؟******چون كه من باشم، تو گویی ما و تو؟
گرگ خود چه، سگ بود كو خویش دید*****پیش چون من شیر بی مثل و ندید
گفت پیش آ، کس خری چون تو ندید*****پیشش آمد پنجه زد او را درید
چون ندیدش مغز و تدبیر رشید*****در سیاست پوستش از سر كشید
گفت چون دید منت از خود نبرد*****این چنین جان را بباید زار مرد
چون نبودی فانی اندر پیش من*****فضل آمد مر ترا گردن زدن
* گر چه غالب دارم اندر بذل فضل*****گاه گاهی هم کنم از عدل فضل
كل شی ء هالكُ، جز وجه او*****چون نه ای در وجه او، هستی مجو
هر كه اندر وجه ما باشد فنا*****كُلُّ شَی ءٍ هالِكٌ نبود ورا
ز آن كه در اِلاست، او از لا گذشت*****هر كه در اِلاست، او فانی نگشت
هر كه بر در او من و ما می زند*****ردّ باب است او و بر لا می تند
گرگ را بر كند سر آن سر فراز*****تا نماند دو سری و امتیاز
فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ است ای گرگ پیر*****چون نبودی مرده در پیش امیر
بعد از آن رو شیر با روباه كرد*****گفت این را بخش كن از بهر خورد
سجده كرد و گفت كاین گاو سمین*****چاشت خوردت باشد ای شاه مهین
و ین بز از بهر میان روز را*****یخنیی باشد شه پیروز را
و آن دگر خرگوش بهر شام هم*****شب چره، ای شاه با لطف و كرم
گفت ای روبه تو عدل افروختی*****این چنین قسمت ز كه آموختی
از كجا آموختی این ای بزرگ*****گفت ای شاه جهان، از حال گرگ
گفت چون در عشق ما گشتی گرو*****هر سه را برگیر و بستان و برو
روبها چون جملگی ما را شدی*****چونت آزاریم چون تو ما شدی
ما ترا و جمله اشكاران ترا*****پای بر گردون هفتم نه بر آ
چون گرفتی عبرت از گرگ دنی*****پس تو روبه نیستی شیر منی
عاقل آن باشد كه عبرت گیرد از*****مرگ یاران در بلای محترز
روبه آن دم بر زبان صد شكر راند*****كه مرا شیر از پس آن گرگ خواند
گر مرا اول بفرمودی كه تو*****بخش كن این را، كه بردی جان از او؟
پس سپاس او را كه ما را در جهان*****كرد پیدا از پس پیشینیان
تا شنیدیم آن سیاستهای حق*****بر قرون ماضیه اندر سبق
تا كه ما از حال آن گرگان پیش*****همچو روبه پاس خود داریم بیش
امت مرحومه زین رو خواندمان*****آن رسول حق و صادق در بیان
استخوان و پشم آن گرگان عیان*****بنگرید و پند گیرید ای مهان
عاقل از سر بنهد این هستی و باد*****چون شنید انجام فرعونان و عاد
ور نه بنهد، دیگران از حال او*****عبرتی گیرند از اضلال او

سلام....
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم
کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مخاک خویشتن خاموش!
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم.
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم. من آفتابم.
جویبارم، موج بی تابم،
تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.
زندگی همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند.
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طور یک آغاز.
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است.
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم.
من سرودی تازه خواهم خواند، کش گوش کسی نشنیده باشد.
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.
قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد.
سینه ام با هر نفس یک شوق، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من. گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم، من یاغیم، من یاغیم دیگر...
دکتر هوشنگ شفا

دنبه پاره یافت مردی مستهان*****هر صباحی چرب كردی سبلتان
در میان منعمان رفتی، كه من*****لوتِ چربی خورده ام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید*****رمز، یعنی سوی سبلت بنگرید
كاین گواه صدق گفتار من است*****وین نشان چرب و شیرین خوردن است
اشكمش گفتی جواب بی طنین*****كه أباد الله كید الكافرین
لاف تو ما را بر آتش بر نهاد*****كان سبیل چرب تو بركنده باد
گر نبودی لاف زشتت، ای گدا*****یك كریمی رحم افكندی به ما
* ور نمودی عیب و كم کردی جفا*****هم بُدی مهمانی یک آشنا
* راست گر گفتی و کج کم باختی*****یك طبیبی داروی ما ساختی
گفت حق كه: كژ مجنبان گوش و دم*****ینفعن الصادقین صدقهم
كهف اندر، كژ مخسب، ای محتلم*****آنچه داری وانما و، فاستقم
ور نگویی عیب خود، باری خمش*****از نمایش وز دغل، خود را مكش
* بر سبال چرب خود تکیه مکن*****زانکه گربه بُرد دنبه بی سُخُن
گر تو نقدی یافتی، مگشا دهان*****هست در ره سنگهای امتحان
سنگهای امتحان را نیز پیش*****امتحانها هست در احوال خویش
گفت یزدان: از ولادت تا به حین*****یفتنون كل عام مرتین
امتحان بر امتحان است ای پدر*****هین به كمتر امتحان، خود را مخر
* ز امتحانات قضا ایمن مباش*****هان ز رسوائی بترس، ای خواجه تاش

یك حكایت بشنو ای گوهر شناس****تا بدانی تو عیان را از قیاس
ماه روزه گشت در عهد عمر****بر سر كوهی دویدند آن نفر
تا هلال روزه را گیرند فال****آن یكی گفت: ای عمر، اینك هلال
چون عمر بر آسمان مه را ندید****گفت: كاین مه از خیال تو دمید
ور نه من بیناترم افلاك را****چون نمی بینم هلال پاك را
گفت: تر كن دست و بر ابرو بمال****آن گهان تو بر نگر سوی هلال
چون كه او تر كرد ابرو، مه ندید****گفت: ای شه نیست، مه شد ناپدید
گفت: آری موی ابرو شد كمان****سوی تو افكند تیری از گمان
* چون یکی مو کژ شد از ابروی او****شکل ماه نو نمود آن موی او
موی كج چون پردۀ گردون شود****چون همه اجزات كج شد، چون بود؟
چونكه موئی كج شد، او را راه زد****تا به دعوی لاف دید ماه زد
راست كن اجزات را از راستان****سر مكش از راست، رو ز آن آستان
هم ترازو را، ترازو راست كرد****هم ترازو را، ترازو كاست كرد
هر كه با ناراستان هم سنگ شد****در كمی افتاد و عقلش دنگ شد
رو أَشِدَّاءُ عَلَی الْكُفَّارِ باش****خاك بر دل داری اغیار پاش
بر سر اغیار چون شمشیر باش****هین مكن روباه بازی شیر باش
تا ز غیرت از تو یاران نگسلند****زآنكه آن خاران عدوی این گلند
آتش اندر زن به گرگان چون سپند****زآنكه این گرگان عدوی یوسفند
جان بابا، گویدت ابلیس هین****تا به دم بفریبدت دیو لعین
این چنین تلبیس با بابات كرد****آدمی را آن سیه رخ، مات كرد
بر سر شطرنج چُست است این غراب****تو مبین بازی به چشم نیم خواب
زآنكه فرزین بندها داند بسی****كو بگیرد در گلویت چون خسی
در گلو ماند خس او سالها****چیست آن خس؟ مهر جاه و مالها
مال خس باشد، چو هست آن بی ثبات****در گلویت مانع آب حیات
گر برد مالت عدوی پر فنی****ره زنی را، برده باشد ره زنی


یك زنی با طفل آورد آن جهود****پیش آن بت، و آتش اندر شعله بود
گفت: ای زن پیش این بت سجده کن****ورنه در آتش بسوزی بی سخُن
بود آن زن پاکدین و مؤمنه****سجدۀ آن بت نکرد، آن موقنه
طفل از او بستد، در آتش در فكند****زن بترسید و، دل از ایمان بكند
خواست تا او سجده آرد پیش بت****بانگ زد آن طفل: کإنی لم أمت
اندرآ مادر که من اینجا خوشم****گر چه در صورت میان آتشم
چشم بند است آتش، از بهر حجیب****رحمت است این، سر بر آورده ز جیب
اندرآ مادر، ببین برهان حق****تا ببینی عشرت خاصان حق
اندرآ و آب بین، آتش مثال****از جهانی كاتش است آبش مثال
اندرآ اسرار ابراهیم بین****كاو در آتش یافت ورد و یاسمین
مرگ میدیدم گه زادن ز تو****سخت خوفم بود افتادن ز تو
چون بزادم، رَستم از زندان تنگ****در جهانی، خوش هوائی، خوب رنگ
این جهان را چون رحم دیدم كنون****چون در این آتش بدیدم این سكون
اندر این آتش بدیدم عالمی****ذره ذره، اندر او عیسی دمی
نك، جهان ِ نیست شكل ِ هست ذات****و آن جهانتان هست شكل ِ بی ثبات
اندرآ مادر به حق مادری****بین كه این آذر ندارد آذری
اندرآ مادر كه اقبال آمدست****اندرآ مادر، مده دولت ز دست
قدرت آن سگ بدیدی، اندرآ****تا ببینی قدرت و فضل خدا
من ز رحمت میگشایم پای تو****كز طرب خود نیستم پروای تو
اندرآ و دیگران را هم بخوان****كاندر آتش، شاه بنهادست خوان
اندر آئید ای همه، پروانه وار****اندر این آتش كه دارد صد بهار
اندر آئید، ای مسلمانان همه****غیر عذب دین، عذاب است آن همه
اندر آئید و ببینید این چنین****سرد گشته آتش گرم مهین
اندر آئید، ای همه مست و خراب****اندر آئید، ای همه عین عتاب
اندر آئید، اندر این بحر عمیق****تا که گردد روح، صافی و رقیق
مادرش انداخت خود را اندر او****دست او بگرفت، طفل مهر خو
اندر آمد مادر آن طفل خُرد****اندر آتش، گوی دولت را ببرد
مادرش هم زآن نسق، گفتن گرفت دُرّ وصف لطف حق، سفتن گرفت
بانگ میزد در میان آن گروه****پُر همی شد جان خلقان از شكوه
نعره میزد خلق را: کای مردمان****اندر آتش بنگرید این بوستان
************


ساحران با موسی از استیزه را***بر گرفته چون عصای او عصا
زین عصا، تا آن عصا فرقیست ژرف***زین عمل تا آن عمل، راهی شگرف
لعنة الله، این عمل را در قفا***رحمة الله، آن عمل را در وفا
كافران اندر مری بوزینه طبع***آفتی آمد درون سینه طبع
هر چه مردم میكند بوزینه هم***آن كند كز مرد بیند دم به دم
او گمان برده كه من کردم چو او***فرق را كی داند آن استیزه خو؟
این كند از امر و، آن بهر ستیز***بر سر استیزه رویان خاك ریز
آن منافق با موافق در نماز***از پی استیزه آید، نی نیاز
در نماز و روزه و حج و زكات***با منافق مومنان در برد و مات
مومنان را برد باشد عاقبت***بر منافق، مات اندر آخرت
گر چه هر دو بر سر یك بازیند***لیک با هم مروزی و رازیند
هر یكی سوی مقام خود رود***هر یكی بر وفق نام خود رود
مومنش گویند جانش خوش شود***ور منافق تند و پر آتش شود
نام آن محبوب، از ذات وی است***نام این مبغوض، ز آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست***لفظ مومن جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش، این نام دون***همچو كژدم می خلد در اندرون
گرنه این نام اشتقاق دوزخ است***پس چرا در وی مذاق دوزخ است؟
زشتی این نام بد، از حرف نیست***تلخی آن آب بحر، از ظرف نیست
حرف، ظرف آمد، در او معنی چو آب***بحر معنی عِنْدَهُ أُمُّ الكتاب
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان***در میانشان بَرْزَخٌ لا یبغیان
وانگه این هر دو، ز یك اصلی روان***درگذر زین هر دو رو تا اصل آن
زر قلب و زر نیكو در عیار***بی محك هرگز ندانی ز اعتبار
هر كه را در جان خدا بنهد محك***هر یقین را باز داند او ز شك
* آنچه گفت: استفت قلبک مصطفی***آن کسی داند، که پُر بود از وفا
در دهان ِ زنده خاشاك ار جهد***آنگه آرامد كه بیرونش نهد
در هزاران لقمه یك خاشاكِ خُرد***چون در آمد، حس زنده پی ببرد
حس دنیا، نردبان این جهان***حس عقبا، نردبان آسمان
صحت این حس، بجوئید از طبیب***صحت آن حس بجوئید از حبیب
صحت این حس ز معموری تن***صحت آن حس ز تخریب بدن
شاهِ جان، مر جسم را ویران كند***بعد ویرانیش آبادان كند
ای خنک جانی که بهر عشق و حال***بذل کرد او خان و مان و ملک و مال
كرد ویران خانه بهر گنج زر***وز همان گنجش كند معمورتر
آب را بُبرید و جو را پاك كرد***بعد از آن در جو روان كرد آب خَورد
پوست را بشكافت، پیكان را كشید***پوست تازه بعد از آتش بردمید
قلعه ویران كرد و از كافر سِتد***بعد از آن بر ساختش صد برج و سد
كار بیچون را كه كیفیت نهد؟***این كه گفتم هم ضرورت میدهد
گه چنین بنماید و، گه ضد این***جز كه حیرانی نباشد كار دین
* کاملان کز سِرّ تحقیق آگهند***بیخود و حیران و مست و واله اند
نه چنین حیران كه پشتش سوی اوست***بل چُنان حیران که غرق و مستِ دوست
آن یكی را روی او شد سوی دوست***وین یكی را روی او خود روی دوست
روی هر یك مینگر میدار پاس***بو كه گردی تو ز خدمت رو شناس
* دیدن دانا عبادت، این بود***فقح ابواب سعادت، این بود
چون بسی ابلیس آدم روی هست***پس به هر دستی نشاید داد دست
زانكه صیاد آورد بانگِ صفیر***تا فریبد مرغ را، آن مرغ گیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش***از هوا آید بیابد دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مردِ دون***تا بخواند بر سلیمی زان فسون
كار مردان روشنی و گرمی است***كار دونان حیله و بی شرمی است
شیر پشمین از برای كد كنند***بو مسیلم را لقب احمد كنند
بو مسیلم را لقب كذاب ماند***مر محمد را اولو الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشك ناب***باده را ختمش بود، گند و عذاب


بود بقالی و او را طوطیی****خوش نوا و سبز و گویا طوطیی
بر دكان بودی نگهبان دكان****نكته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی****در نوای طوطیان حاذق بدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود****بر دکان طوطی نگهبانی نمود
گربه ای بر جست ناگه از دکان****بهر موشی، طوطیک از بیم جان
جست از صدر دكان، سویی گریخت****شیشه های روغن ُگل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه اش****بر دكان بنشست فارغ خواجه وش
دید پُر روغن دكان و جاش چرب****بر سرش زد، گشت طوطی كل ز ضرب
روزكی چندی سخن كوتاه كرد****مرد بقال از ندامت آه كرد
ریش بر میكند و میگفت: ای دریغ****كافتاب نعمتم شد زیر میغ
دست من بشكسته بودی آن زمان****كه زدم من بر سر آن خوش زبان
هدیه ها میداد هر درویش را****تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار****بر دكان بنشسته بُد نومیدوار
با هزاران غصه و غم گشتهِ جفت****کای عجب، این مرغ کی آید بگفت ؟
مینمود آن مرغ را هر گون شگفت****واز تعجب، لب بدندان میگرفت
دمبدم میگفت از هر در سخن****تا كه باشد كاندر آید او سخن
بر امید آنکه مرغ آید بگفت****چشم او را با صور میکرد جفت
جولقیی سر برهنه می گذشت****با سر بی مو، چو پشت طاس و طشت
طوطی اندر گفت آمد در زمان****بانگ بر درویش بر زد: کایفلان
از چه ای كل با كلان آمیختی؟****تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را****كو چو خود پنداشت صاحب دلق را
كار پاكان را قیاس از خود مگیر****گر چه ماند در نوشتن شیر و، شیر
جمله عالم، زین سبب گمراه شد****كم كسی ز ابدال حق آگاه شد
اشقیا را دیده بینا نبود****نیک و بد در دیدشان یکسان نمود
همسری با انبیا برداشتند****اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینك: ما بشر ایشان بشر****ما و ایشان بستۀ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از عمی****هست فرقی در میان بی منتها
هر دو گون زنبور خوردند از محل****لیك شد زآن نیش و، زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب****زین یكی سرگین شد و، زآن مشك ناب
هر دو نی خوردند از یك آب خَر****این یكی خالی و، آن پر از شكر
صد هزاران این چنین اشباه بین****فرقشان، هفتاد ساله راه بین
این خورد، گردد پلیدی زو جدا****آن خورد، گردد همه نور خدا
این خورد، زاید همه بخل و حسد****و آن خورد، زاید همه نور احد
این زمین پاك و، آن شورست و بد****این فرشتۀ پاك و، آن دیو است و دد
هر دو صورت گر بهم ماند رواست****آبِ تلخ و آبِ شیرین را صفاست
جز كه صاحب ذوق، كه شناسد بیاب؟****او شناسد آب خوش از شوره آب
جز که صاحب ذوق، که شناسد طعوم؟****شهد را ناخورده، کی داند ز موم؟
سحر را با معجزه كرده قیاس****هر دو را بر مكر پندارد اساس


كشتن آن مرد بر دست حكیم ی پی اومید بود و نی ز بیم
او نكشتش از برای طبع شاه تا نیامد امر و الهام از اله
آن پسر را كش خضر، ببرید حلق سرّ آن را درنیابد عام خلق
آنكه از حق یابد او وحی و خطاب هر چه فرماید، بود عین صواب
آنكه جان بخشد، اگر بكشد رواست نایب است و دست او دست خداست
همچو اسماعیل پیشش سر بنه شاد و خندان پیش تیغش جان بده
تا بماند جانت خندان تا ابد همچو جان پاكِ احمد با احد
عاشقان جام فرح آنگه كِشند كه به دست خویش خوبانشان ُكشند
شاه، آن خون از پی شهوت نكرد تو رها كن بد گمانی و نبرد
تو گمان بردی كه كرد آلودگی در صفا، غش كی هلد پالودگی
* بگذر از ظن خطا، ای بدگمان انّ بعض الظنّ اتم آخر بخوان
بهر آن است این ریاضت وین جفا تا بر آرد كوره از نقره جفا
بهر آن است امتحان نیك و بد تا بجوشد، بر سر آرد زر ز بَد
گر نبودی كارش الهام اله او سگی بودی دراننده، نه شاه
پاك بود از شهوت و حرص و هوا نیك كرد او، لیك نیك بد نما
گر خِضر در بحر كشتی را شكست صد درستی در شكست خضر هست
وَهم موسی با همه نور و هنر شد از آن محجوب، تو بی پر مپر
آن ُگل سرخ است، تو خونش مخوان مست عقل است او، تو مجنونش مدان
گر بُدی خون مسلمان كام او كافرم گر بُردمی من نام او
می بلرزد عرش از مدح شقی بد گمان گردد ز مدحش متقی
شاه بود و شاه بس آگاه بود خاص بود و خاصۀ الله بود
آن كسی را كش چنین شاهی ُكشد سوی تخت و بهترین جاهی ِكشد
* قهر خاصی، از برای لطف عام شرع میدارد روا، بگذار کام
* نیم جان بستاند و، صد جان دهد آنچه در وهمت نیاید، آن دهد
گر ندیدی سود او در قهر او كی شدی آن لطف مطلق قهر جو؟
طفل میترسد ز نیش احتجام مادر مشفق در آن غم شاد كام
تو قیاس از خویش میگیری، ولیك دور دور افتاده ای، بنگر تو نیك
پیشتر آ تا بگویم قصه ای بو که یابی از بیانم حصه ای
![]()

* چونکه سلطان از حکیم آنرا شنید پند او را از دل و از جان شنید
* گفت: فرمان تو را، فرمان کنم هر چه گوئی آنچنان کن، آن کنم
پس فرستاد آن طرف یك دو رسول حاذقان و كافیان بس عدول
تا سمرقند آمدند آن دو امیر پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر
كای لطیف استاد كامل معرفت فاش اندر شهرها از تو صفت
نك فلان شه، از برای زرگری اختیارت كرد، زیرا مهتری
اینك این خلعت بگیر و زر و سیم چون بیایی خاص باشی و ندیم
مرد، مال و خلعت بسیار دید غره شد، از شهر و فرزندان بُرید
اندر آمد شادمان در راه مرد بی خبر كان شاه، قصد جانش كرد
اسب تازی بر نشست و شاد تاخت خونبهای خویش را خلعت شناخت
ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سوء القضا
در خیالش ملك و عز و مهتری گفت عزرائیل: رو آری بری
چون رسید از راه آن مرد غریب اندر آوردش به پیش شه طبیب
سوی شاهنشاه بردش خوش به ناز تا بسوزد بر سر شمع طراز
شاه دید او را و بس تعظیم كرد مخزن زر را بدو تسلیم كرد
* پس بفرمودش که بر سازد ز زر از سوار و طوق و خلخال و کمر
* هم ز انواع اوانی بی عدد کانچنان در بزم شاهنشه سزد
* زر گرفت آنمرد و شد مشغول کار بیخبر زاینحالت و این کار زار
پس حكیمش گفت: كای سلطان مه آن كنیزك را بدین خواجه بده
تا كنیزك در وصالش خوش شود زآب وصلش، دفع این آتش شود
شه بدو بخشید آن مه روی را جفت كرد آن هر دو صحبت جوی را
مدت شش ماه میراندند كام تا به صحت آمد آن دختر تمام
بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر میگداخت
چون ز رنجوری جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند
چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندك اندك در دل او سرد شد
عشقهایی كز پی رنگی بود عشق نبود، عاقبت ننگی بود
كاش كان هم ننگ بودی یك سری تا نرفتی بر وی آن بد داوری
خون دوید از چشم همچون جوی او دشمن جان وی آمد، روی او
دشمن طاوس آمد، پرّ او ای بسا شه را بكشته، فرّ او
* چونکه زرگر از مرض بد حال شد وز گدازش شخص او چون نال شد
گفت: من آن آهویم كز ناف من ریخت آن صیاد خون صاف من
ای من آن روباهِ صحرا، كز كمین سر بریدندم برای پوستین
ای من آن پیلی كه زخم پیل بان ریخت خونم از برای استخوان
آن كه كشتستم پی مادون من مینداند كه نخسبد خون من
بر من است امروز و فردا بر وی است خون چون من كس، چنین ضایع كی است؟
گر چه دیوار افكند سایۀ دراز باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان كوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا
این بگفت و رفت در دم زیر خاك آن كنیزك شد ز عشق و رنج پاك
زآنكه عشق مردگان پاینده نیست زآنكه مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین كاو باقی است واز شراب جان فزایت ساقی است
عشق آن بگزین كه جمله انبیا یافتند از عشق او كار و كیا
تو مگو: ما را بدان شه بار نیست با كریمان كارها دشوار نیست


* چون حکیم از این سخن آگاه شد وز درون همداستان شاه شد
گفت: ای شه، خلوتی كن خانه را دور كن هم خویش و هم بیگانه را
كس ندارد گوش در دهلیزها تا بپرسم از كنیزك چیزها
* خانه خالی کرد شاه و شد برون تا بپرسد از کنیزک او فسون
خانه خالی ماند و، یك دیار نی جز طبیب و جز همان بیمار، نی
نرم نرمك گفت: شهر تو كجاست؟ كه علاج اهل هر شهری جداست
واندر آن شهر از قرابت كیستت؟ خویشی و پیوستگی با چیستت؟
دست بر نبضش نهاد و یك به یك باز میپرسید از جور فلك
چون كسی را خار در پایش خلد پای خود را بر سر زانو نهد
وز سر سوزن، همی جوید سرش ور نیابد میكند با لب ترش
خار در پا شد چنین دشوار یاب خار در دل چون بود؟ واده جواب
خار دل را گر بدیدی هر خسی دست كی بودی غمان را بر كسی
كس به زیر دم خر، خاری نهد خر نداند دفع آن، بر میجهد
خر ز بهر دفع خار، از سوز و درد جفته می انداخت، صد جا زخم كرد
* آن لگد، کی دفع خار او کند؟ حاذقی باید که بر مرکز تند
بر جهد آن خار محكمتر زند عاقلی باید كه خاری بر كند
آن حكیم خارچین استاد بود دست میزد، جا به جا می آزمود
زآن كنیزك بر طریق داستان باز می پرسید حال دوستان
با حكیم او رازها میگفت فاش از مقام و خواجگان و شهر تاش
سوی قصه گفتنش میداشت گوش سوی نبض و جستنش میداشت هوش
تا كه نبض از نام كی گردد جهان او بود مقصود جانش در جهان
دوستان شهر او را بر شمرد بعد از آن شهر دگر را نام برد
گفت: چون بیرون شدی از شهر خویش در كدامین شهر میبودی تو بیش؟
نام شهری گفت و زآن هم در گذشت رنگ روی و نبض او دیگر نگشت
خواجگان و شهرها را یك به یك باز گفت از جای و از نان و نمك
شهر شهر و خانه خانه قصه كرد نی رگش جنبید و، نی رخ گشت زرد
نبض او بر حال خود بُد بی گزند تا بپرسید از سمرقند چو قند
* آه سردی برکشید آن ماه روی آب از چشمش روان شد همچو جوی
* گفت: بازرگانم آنجا آورید خواجه ای زرگر در آن شهرم خرید
* در بر خود داشت ششماه و فروخت چون بگفت این، زآتش غم برفروخت
نبض جست و روی سرخ و زرد شد كز سمرقندی، زرگر فرد شد
چون ز رنجور آن حكیم این راز یافت اصل آن درد و بلا را باز یافت
گفت: كوی او كدام است در گذر او سر پل گفت و كوی غاتفر
* گفت آنگه، آن حکیم با صواب آن کنیزک را، که رستی از عذاب
گفت: دانستم كه رنجت چیست، زود در علاجت سحرها خواهم نمود
شاد باش و فارغ و ایمن، كه من آن كنم با تو، كه باران با چمن
من غم تو میخورم، تو غم مخَر بر تو من مشفق ترم از صد پدر
هان و هان این راز را با كس مگو گر چه شاه از تو كند بس جستجو
* تا توانی پیش کس مگشای راز بر کسی این در مکن زنهار باز
چون كه اسرارت نهان در دل شود آن مرادت زودتر حاصل شود
گفت پیغمبر: هر آنکو سر نهفت زود گردد با مراد خویش جفت
دانه چون اندر زمین پنهان شود سِرّ آن، سر سبزی بستان شود
زرّ و نقره گر نبودندی نهان پرورش كی یافتندی زیر كان ؟
وعده ها و لطفهای آن حكیم كرد آن رنجور را ایمن ز بیم
وعده ها باشد حقیقی دل پذیر وعده ها باشد مجازی تاسه گیر
وعدۀ اهل كرم گنج روان وعدۀ نااهل شد رنج روان
* وعده را باید وفا کردن تمام ور نخواهی کرد، باشی سرد و خام

عارفان طبعا اهل دل و احساسات می باشند و به حکم تمایلات فطری سرو کارشان با عواطف و تخیلات زیباست و اگر چنین نبود به راه سیر و سلوک کشیده نمیشدند ، به همین لحاظ مذاق جانشان از شنیدن آواز خوش و نغمه دلکش متلذذ می شد .
قرن سوم :
عمرو بن عثمان مکی ، ذوالنون مصری ، سری سقطی ، جنید بغدادی ، ممشاد دینوری ، یحیی بن معاذ رازی ، البوالحسین دراج ، ابوالحسین نوری سمنون محب ابو سعید خراز ، ابو اسحاق شامی چشتی .
قرن چهارم :
ابو عبدالله خفیف شیرازی ، ابو سعید ابوالخیر ، ابوعلی رودباری ، ابوالقاسم نصر آبادی ، عبدالله بن محمد راسبی بغدادی ، ابوبکر رودباری ، ابو عثمان مغربی ، ابوالحسن حصری ، ابوبکر شــبلی ، احمد بن یحیی .
قرن پنجم :
ابو اسحاق کازرونی ، احمد غزالی ، ابویوسف چشتی
قرن ششم :
اسماعیل قصری ( که نجم الدین کبری خرقه اصل از دست ایشان پوشیده است ) ، عین القضاه همدانی .
قرن هفتم :
شیخ شهید نجم الدین کبری ، شیخ شهید مجد الدین بغدادی ، روزبهان بقلی شیرازی ( که با روزبهان وزان مصری دو شخصیت عالی رتبه جداگانه می باشند ) ، سیف الدین باخرزی ، بهاءالدین زکر باملتانی ، حمید الدین ناگوری ، سعد الدین حموی ، شمس تبریزی ،او حد الدین کرمانی ، رضی الدین علی لالا ، جمال الدین گیلی ، فرید الدین عطار نیشابوری ، سلطان العلما پدر مولانا جلال الدین ، بابا کمال جندی که تمامی از یاران و ناشران تفکر نجم الدین کبری بوده اند . فخرالدین عراقی ، نظام الدین اولیاء ، مولانا جلال الدین محمو مولوی خراسانی ، امیر خسرو دهلوی .
قرن هشــتم :
رکن الدین احمد علاءالدوله سمنانی ، صفی الدبن اردبیلی ، محمد شیرین مغربی ، شاه نعمت الله ولی
قرن نهم :
خواجه مسافر خوارزمی ، شیخ محمد شمس الدین لاهیجی شارح گلشن راز ،


مراکز صوفیانه که به نامهای خانقاه ، زاویه ، رباط ، صومعه ، دویره ، لنگر تکلیه بر قرار میشد شامل یک حیاط مرکزی و رواق های طوولانی در دوسوی آن ، در قسمت داخلی حجره های خلووت قرارداشت در یک سمت سالنی بود و مسجد کوچکی برای اقامه نماز ، محلی برای قرائت قرآن ، مکتبی برای آموزش قرآن ، مرکزی که در آن معارف تدریس می شد ، اطلاقی که شیخ و دیگر اعظاء وا بسته او مانند همسر و فرزندان بسر میبردند .
و در تمام مراکز یادشده از قرن چهارم به بعد جهت سماع که به قول مولانا " بزم با خدا " یا " بزم معنوی " یا معرکه یی روحانی یا سماع مقدس سماع خانه هاییی با شکل خاصی بنا نمودند که با گذشت زمان نواقص آن برطرف شده بهصورت ایده آلی در آمد .
البته گاهی هم شخص باذوقی عده ای را به منزل خویش دعوت کرده ، ضمن پذیرایی از آنان ، سماعی نیز در آنجا انجام می گرفت . و در بعضی مواقع مراسم به جای این که در سماع خانه ها برگزار گردد در بازار شهرها بر پا میشد ، مثلا " عمربن الفارض " در بازار شهر مصر " ابوسعید ابوالخیر" در بازار بغشور ، " جلال الدین محمد خراسانی " در بازار زرکوبان قونیه و مانند " اوحد الدین کرمانی " با پیدا کردن محلی مناسب مثلا خانه ای متروکه در مصر یا چون " نظام الدین چشتی " در دهلیز خانه یا چون " عبدالله رومی " در حجر درب به رویش بسته سماع میکردند و یا در زیرزمینی که بوی آشنایی استشمام می نمودند گاهی در دبستان ها و زمانی در جماعت خانه ها یا طشت خانه ها یا در سرای نزدیکان و یا در زیر دیوار کوشک ها حال سماع دامن جان را می گرفت و بالای بام جماعت خانه با غزل خوانی امیر خسرو دهلوی چشتی شور و هیجان حاضرین تبدیل به سماع می شد .


* گفتم: ای دور اوفتاده از حبیب
همچو بیماری که دور است از طبیب
لا تكلفنی فإنی فی الفنا
كلت أفهامی فلا أحصی ثنا
كل شیئی قاله غیر المفیق
إن تكلف أو تصلف لا یلیق
* هر چه میگوید موافق چون نبود
چون تکلف نیک نالایق نبود
من چه گویم؟ یك رگم هشیار نیست
شرح آن یاری كه او را یار نیست
خود ثنا گفتن ز من، ترک ثناست
کاین دلیل هستی و هستی خطاست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
قال أطعمنی فإنی جائع
و اعتجل فالوقت سیف قاطع
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق
* صوفی ابن الحال باشد در مثال
گرچه هر دو فارقند از ماه و سال
تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟
هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش پوشیده خوشتر سرّ یار
خود تو در ضمن حكایت گوش دار
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
گفت: مكشوف و برهنه بی غلول
باز گو زجرم مده ای بوالفضول
باز گو اسرار و رمز مرسلین
آشكارا به كه پنهان ذكر دین
پرده بردار و برهنه گو كه من
می نگنجم با صنم در پیرهن
گفتم: ار عریان شود او در عیان
نی تو مانی، نی كنارت، نی میان
آرزو میخواه، لیك اندازه خواه
بر نتابد كوه را یك برگِ كاه
آفتابی كز وی این عالم فروخت
اندكی گر بیش تابد، جمله سوخت
فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی
این ندارد آخر، از آغاز گوی
رو تمام این حكایت باز گوی
* تا نگردد خون دل و جان جهان
لب بدوز و دیده بر بند این زمان
فتنه و آشوب و خون ریزی مجو
بیش از این از شمس تبریزی مگو
این ندارد آخر از آغاز گو
رو تمام آن حکایت باز گو


اقبال و توجه افراد متفرقه موجب ناراحتی سالکان گردید ، به همین لحاظ می بایستی از ورود عده ای به مجالس سماع جلوگیری به عمل می آمد ، وضع مقررات و شرایط و آداب بهترین فکری بود که از نخستین لحظات شکل گرفته مجالس سماع توانست از ورود اشخاص متفرقه به سماع جلوگیری به عمل آورد.
مثلا قانون : محل اجرای سماع باید از عوام خالی باشد ، و مردم ناجنس و عوام الناس و ثقلا در سماع شرکت نکنند کسی که جز و اعضای مسلک طریقت نیست نباید در میان جمع وارد شده و به سماع بپردازد و مقرر کردن کسب اجازه برای سماع یا عنوان نمودن : سماع بر کسی حلال است که نفس او مرده و دلش زنده باشد و در عین حال اهلیت داشتن سماع کنندگان نیز در حد مقدور مورد نظر بود . از طرفی صاحب نظراتی چون ابونصر سراج و هجویری برای جلوگیری از خطرات احتمالی ، ورود مبتدیان را به سماع منع کردند با تمسک به کلماتی چون سماع نیاید، نکنید و یا آن را عادت نسازید و دیر به دیر کنید تا تعظیم آن از دل نشود و نظیر این مقررات موجب گردید شدیدا از ورود اشخاص متفرقه جلوگیری به عمل آورند .


چون گذشت آن مجلس و خوان ِ كرم
دست او بگرفت و بُرد اندر حرم
قصۀ رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگ رو و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش، هم اسبابش شنید
گفت: هر دارو كه ایشان كرده اند
آن عمارت نیست ویران كرده اند
بی خبر بودند از حال درون
أستعیذ الله مما یفترون
دید رنج و، كشف شد بر وی نهفت
لیك پنهان كرد و، با سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود
دید از زاریش، كاو زار دل است
تن خوش است و، او گرفتار دل است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و، گر زان سر است
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است
لیك عشق بی زبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت
* چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید، از وی رو متاب
از وی ار سایه نشانی میدهد
شمس هر دم نور جانی میدهد
سایه خواب آرد تو را همچون سمر
چون بر آید شمس انْشَقَّ القمر
خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمس ِ جان باقیی كش امس نیست
شمس در خارج اگر چه هست فرد
مثل آن هم میتوان تصویر كرد
لیک شمسی که از او شد هست اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر
در تصور، ذات او را، ُگنج كو ؟
تا در آید در تصور مثل او
* شمس تبریزی که نور مطلق است
آفتاب است و ز انوار حق است
چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در كشید
واجب آمد چونكه بُردم نام او
شرح كردن رمزی از انعام او
این نفس جان، دامنم بر تافتست
بوی پیراهان یوسف یافتست
کز برای حق صحبت سالها
باز گو رمزی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود


* شه چو پیش میهمان خویش رفت
شاه بود او، لیک بس درویش رفت
دست بگشاد و كنارانش گرفت
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت
از مقام و راه پرسیدن گرفت
پرس پرسان می كشیدش تا به صدر
گفت: گنجی یافتم آخر به صبر
* صبر تلخ آمد، ولیکن عاقبت
میوۀ شیرین دهد، پر منفعت
گفت: ای نور حق و دفع حرج
معنی "الصبر مفتاح الفرج"
ای لقای تو جواب هر سؤال
مشكل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هر چه ما را در دل است
دست گیری هر كه پایش در گِل است
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی
"إن تغب جاء القضاء ضاق الفضا"
أنت مولی القوم من لا یشتهی
قد ردی كَلَّا لَئِنْ لَمْ ینته